|
شناخت
گويش گركويهاي - بهروز شفیعی
گويش مردم گركويه يكي از گويشهاي بازمانده از زبانهاي
اوستايي، پارسي باستان، پهلوي،سكايي، پارسيك و سغدي است كه
امروزه بيشتر در پيرامون كوير مياني ايران بدان سخن گفتهميشود
و از آن بنام گويشهاي مياني ايران نام ميبرند. اين گويشها در
ميان زبانهايي كه از آنها نامبرده شد، بيشتر از زبان پهلوي
مايه گرفته و در برخي از ديوانهاي سرايندگان گذشته مانند بابا
طاهرهمداني، مهان كشفي، فايز دشتستاني، درويش عباس گزي و
كتابهايي چون: گويش گرينگان نوشتةيحيي ذكاء و گويش تاتي و
هرزندي نوشتة عبدالعلي كارنگ از آنها سخن به ميان آمده است.
كتابواژهنامة راجي به گويش مردم دليجان، نوشتة حسين صفري
دليجاني و همچنين كتاب واژهنامةگويش بهدينان يزد نوشتة دكتر
كتايون مزداپور از تازهترين كارها در اين زمينه است.
براي آشنا شدن پژوهندگان زبانهاي باستاني با جايگاه روايي اين
گويشها، نياز به يادآوري استكه جايگاه آنها در برگيرندة شهرها و
بخشهايي چون: بخشهاي گركوية باختري و خاوري در جنوبخاوري
اصفهان، بخشهاي كوهپايه و رودشت (باختري و خاوري) در خاور
اصفهان، شهرستان نايينو بخشهاي پيرامون آن، شهرستان اردستان و
بخشهاي پيرامون آن، شهرستان نطنز و بخشهاي آن،برخي از بخشهاي
شهرستان كاشان مانند جوشقان قالي، شهرستانهاي دليجان، خوانسار،
برخوار وميمه، شهرستان خميني شهر و همچنين زرتشتيان يزد و كرمان
ميباشد و اگر چه آهنگ و روشگفتاري اين گويشها در هر بخش يا
شهرستان با يكديگر نا هماهنگيهايي دارد ولي ريشة واژگان آنهايكي
است و همگي آنها در شمار گويشهايي است كه برخي از نويسندگان
آنها را «پهلويات و برخيديگر گويشهاي مركزي ايران دانستهاند»
به نوشتة استاد جلالالدين همايي، «پايگاه نامآوري زبان پهلوي
كه در زمان ساسانيان رواييداشته است، عراق عجم و پارهاي
جاهاي ديگر بوده و زبان شكستهاي كه اكنون در پارهاي
ازروستاهاي آنجا روايي دارد و بنام زبان ولايتي نامآور است
مانند: زبان برخي از روستائيان پارسيزبان همدان و زبان گزي در
اصفهان، نمونهاي از يادگارهاي زبان پهلوي است و اينكه در
زباننويسندگان گذشته سرودههايي كه تا اندازهاي به زبان
ولايتي گفته شده به نام پهلويات نامآور است،شايد از همين
روست. پارهاي از سرايندگان پس از اسلام نيز سرودههايي به سبك
ولايتي سرودهاندمانند: بندار رازي، بابا طاهر همداني و روزبهان
شيرازي.»
دكتر محمد قائمي استاد دانشگاه اصفهان نيز، گويشهاي مياني ايران
مانند: گويشهاي: سمناني وبخشهاي كاشان و اصفهان را از يادگارهاي
زبان پهلوي (پارتي) ميداند و مينويسد: «زبان پهلويزبان رسمي
دربار پارت يعني پادشاهان اشكاني است و در پارت و شمال باختري
ايران در آن زمانبه اين زبان سخن ميراندند.»
در كتاب تمدن ساساني آمده است: «به گفتة حمزة اصفهاني،
ايرانيان را پنج زبان بوده است:پهلوي، دري، فارسي، خوزي، و
سرياني. زبان پهلوي منسوب است به پهله و پهله نام پنج
شهر،اصفهان، ري، همدان، نهاوند و آذربايجان بوده است.»
سيد علي جناب در كتاب الاصفهان مينويسد: «در جرقويه و اواخر
رودشت و بعضي از دهاتكوهستاني (كوهپايه) و سدة ماربين نزديك
شهر اصفهان و همچنين گز و برخوار، زبان مخصوصيدارند كه ساير مردم
نميفهمند. اسم اين زبان ولايتي است و اكثر لغات آن پهلوي است
كه عمومزرتشتيان استعمال ميكنند. در قديم شهري در خاك اسپاهان
بوده است به اسم پهله و همچنين پهلهبه معني شهر هم ميباشد.
شايد زبان شهري را خواستهاند عربي كنند و گفتهاند ولايتي
يعنيشهري.»
دكتر سيروس شفقي استاد جغرافياي دانشگاه اصفهان در اين باره
چنين نگاشته است: «نشانهايكه از قدمت اصفهان در دست داريم،
گويش مردم اصفهان و ديگر روستاها و دهستانهاي اين منطقهاست كه
بازماندة اصل و يا دگرگون و ساييده شدة گويشهاي باستاني مانند:
اوستايي پارسي باستانو سكايي و زبان پارسي ميانه مانند: پهلوي،
پارسيك و سغدي ميباشد و زبان شناسان وپژوهندگان زبانهاي هند و
اروپايي با ضبط اين گويشها به خوبي ميتوانند در ويژگيهاي
زبانشناسيزبانهاي ايران باستان به بررسي بپردازند بويژه
گويشهاي: زفره، زواره، اردستان و پيرامون آن، گزبرخوار و حوالي
آن، پيكان جرقويه (گركويه) و پيرامون آن و سده براي دريافت و
پژوهش زبانهايكهن داراي اهميت شايان است.»
و در اينجا پيشنهاد نگارنده به سرپرستان و كارگزاران فرهنگستان
زبان و ادب پارسي اين است كهبهتر است تا دير نشده و پيش از
آنكه زبانهاي بيگانه بر زبان پارسي چيره گردد به بررسي
دربارةواژگان اين گويشها بپردازند و با بكارگيري واژههاي آن در
بارور ساختن زبان پارسي و پيراستن آن ازواژههاي بيگانه
بهرهبرداري نمايند باشد كه هم به گسترش زبان پارسي ياري كرده
باشند و هم ازفراموش شدن اين گويشها جلوگيري نمايند.
چگونگي پايداري زبانهاي پهلوي و پارسي نوين
«زبان ايران پيش از اسلام كه مادر و ريشة زبان امروز ايران
است، پارسي ناميده ميشود. اين زبانشاخهاي از زبانهاي هند و
اروپايي است و به اين روش با برخي از زبانهاي جهان متمدن
خويشاونداست. زبان پارسياز آغاز تا به امروز سه دورة جداگانه را
پشت سر گذاشته كه بدينسان بخشبنديگرديده است.
1ـ پارسي باستان: كه در زمان هخامنشيان روايي داشته و فرمانها و
نامههاي شاهان به آن زباننوشته شده است.
2ـ پارسي ميانه (پهلوي): ميدانيم كه زبانهاي ايراني ميانه به
دو گروه خاوري و باختري بخشگرديده و هر كدام از اين دو گروه
خود به دو شاخة شمالي و جنوبي بخشبندي شده است. شاخةشمالي از
گروه باختري را پهلوانيك (پارتي) و شاخة جنوبي از گروه باختري
را پارسي ميانهميگويند.
3ـ پارسي نوين: زبان پس از اسلام است كه با بكارگيري خط عربي
به راه نويني گام نهاد وپارسي دري نام گرفت. اين زبان از هر
دو زبان پارسي ميانه و پهلوانيك مايه گرفته و پس از
اسلاماندكاندك، جايگزين زبانهاي ايراني يعني، سُغدي، پارتي،
سكايي، خوارزمي و بلخي شده و از آغازسدة چهارم زبان مردمي
ايران گرديده است.
خط: خطي را كه ايرانيان در روزگار باستان بكار ميبردند خط ميخي
نام نهادهاند. اين نامگذارياز آن روي بوده است كه براي
نوشتن آن از ميلة آهني كوچك يا چوبي مانند ميخ بهره ميبردند
وخطهايي را كه بر روي لوح گلي نقش ميكردند مانند ميخ بود. اين
خط داراي 36 نشانه بود و از چپبراست نوشته ميشد. همة سنگ
نوشتههاي بازمانده از روزگار هخامنشي به اين خط است.
خطي را كه ايرانيان در روزگار اشكاني و ساساني بكار ميبردند و تا
چند سده پس از اسلام نيز درگوشه و كنار استانهاي خاوري ايران
براي نگارش نگارشهاي انديشهاي و فلسفي وابسته به آيينهايپيش
از اسلام بكار ميرفت خط پهلوي مينامند. واژة پهلوي از واژة
«پرثو» كه نام اشكانيان استگرفته شده است.»
استاد جلالالدين همايي مينويسد: «آيا ايرانيان در مقابل اين
حادثه (فروپاشي ساسانيان وپيروزي عربها بر ايران) چه كردهاند؟
خودداري و پافشاري و يا رضا و تسليم محض؟ در اينجا بايدجنبة
اسلام را از عرب جدا كرد و گفت، ايرانيها دعوت به حقيقت آيين
اسلام را از نظر محاسني كهداشته غالباً پذيرفتهاند ولي از ابتدا
تا انتها هيچوقت خفت خود و استيلاي عرب را نميپسنديدهاندو زير
بار حكومت عرب نميرفتهاند. اين است كه در ابتداي كار با بودن
بحرانهاي پيدرپي و ضعفداخلي ايران باز هم ايرانيها نسبت به
ساير ملل براي دفاع از حملة عرب خيلي مقاومت و سختجاني
كردهاند ولي چيرگي و خودبيني عربها و بويژه امويها چند گاهي
مردم ايران را از فرهنگ وزبان باستاني خود بدور داشت و اين در
جايي بود كه پارهاي از ايرانيان عرب مأب محض تملق وتقرب و يا
به عقيدة تجدد، خودشان را بدامان عرب انداخته و در ترويج و
استعمال لغات عربيبجاي كلمات فارسي نظير ترك مأبان عصر مغول و
فرنگي مأبان عصر تازه، هجوم لغات عربي را هرچه بيشتر استقبال
ميكردند و در هر عصري اين كاسه داغتر از آشها را ديدهايم. از
سوي ديگر در عصربني اميه، تعصب عرب بر عجم به شدت حكمفرما بود
و حتي بزور شمشير لغات عربي در ممالكاسلامي منتشر ميشد و عموماً
جدي وافر در ترويج زبان عربي و محو ساير زبانها داشتند.»
بدرستي يكي از زيانهاي بزرگي كه بر پيكر زبان پارسي رسيد،
برگردان ديوانهاي داراييفرمانروايي امويها از زبان و خط پهلوي
به زبان و خط عربي بود كه بدست يكي از سر سپردگانايراني تبار
دربار حجاج يوسف ثقفي (41 - 95 ه.ق) در زمان فرمانروايي
عبدالملك مروان امويانجام گرفت. در كتاب تمدن ساساني آمده
است «دفاتر جمع و خرج ماليات تا زمان حجاجبنيوسفثقفي كه
والي عراق بود به زبان پارسي و با همان سبك دفاتر قديم ايران
بود. زيرا عربها به اين رسومو فنون آشنا نبودند و ياد گرفتن آنرا
نيز براي خود حقارت و خواري ميدانستند. در آن هنگام بين«زادان
فرخ» مأمور محاسباتي ديوان و «صالحبنعبدالرحمن» كه زير دست او
كار ميكرد، مناقشه شدو صالح گفته بود كه دواوين را ميتواند به
زبان عربي تبديل نمايد. (پدر صالح از اسراي سيستاني وخودش در
بصره به دنيا آمده بود) زادان فرخ از اين مسئله خشمگين شد و
پس از مرگ او كارهايمحاسباتي به صالح محول و وي دفاتر
محاسباتي را به زبان عربي ترجمه نمود. «مردان شاه» پسرزادان
فرخ هر چه كرد كه صالح را از اين عمل باز دارد نشد. حتي راضي
شد كه يكصد هزار درهم به اوبدهد كه از اين خيال و عمل منصرف
گردد ولي صالح كار خود را كرد. مردان شاه از فرط دلسوزيگفت: خدا
نسل تو را قطع كند چنانچه تو ريشة زبان پارسي را قطع كردي.»
پژمان بختياري سرايندةزمان ما در اين باره چنين سروده است:
چو تازي زبان گرم بازار شدزبان نياكان ما خوار شد
بجنبيد از هر طرف خامههابه تازي زبان كرده شد نامهها
به فرهنگ و دستور تازي زبانبسي پارسي مرد شد تر زبان
يك از ديگري ياوري خواستهبه كين زبان نيا خواسته
همان صالح بد رگ بد سرشتكه ديوان به گفتار تازي نوشت
نه آتش به گلزار انديشه زدكه بر ريشة كشوري تيشه زد
تبه گشت بخت و سيه گشت هوربلندي شد از نام ايران بدور «ولي
هوش و ذكاوت ايرانيان كار خود را كرد و از آميختن كلمات عربي و
فارسي، تشكيل زبان وخطي را دادند كه به پارسي دري معروف است
و چون ديگر كشورهاي تحت تسلط عرب كه زبان آنهابكلي عوض و
عربي شد، ايران تنها كشوري است كه نگذاشت نفوذ زبان عربي بكلي
زبان قديمش رامتروك سازد و با ظهور دولتهاي ايراني نژاد و
گويندگان و نويسندگان وطن پرست، چون حكيمفردوسي مانع از نفوذ
كامل زبان عربي شدند.»
فرمانروايان ستمگر اموي در روايي خط عربي تا اندازهاي
پيروزيهايي بدست آوردند ولي زبانپارسي با آنكه اندك دگرگوني در
زير فشار كارگزاران عرب در آن پديد آمد، همچنان در گوشه و
كنارايران پايدار ماند و سرانجام پس از دويست سال كشمكش ميان
مردم ايران و فرمانروايان اموي وعباسي، سرزمين ايران نيز از
چنگ كارگزاران عرب بدر آمد و جدا سري خود را باز يافت. مردم
اينسرزمين كهنسال اگر چه دين اسلام را به انگيزة برادري و
برابري كه از برنامههاي آن بشمار ميرفتپذيرفتند ولي خود را از
يوغ بندگي عربها رها كردند و اين كار بزرگ از هنگامي آغاز گرديد
كه«يعقوب ليث صفاري در پاسخ سرايندهاي كه در ستايش وي
سرودهاي به زبان عربي سروده بودگفت: چيزي راكه من اندر
نيابم چرا بايد گفت؟» و اين كوششها هنگامي ببار نشست كه
نويسندگان وسرايندگان بزرگ و نامآوري چون رودكي سمرقندي،
دقيقي توسي و حكيم ابوالقاسم فردوسيتوسي توانستند با پايمردي و
ازخودگذشتگي بيش از اندازه، پس از گذشت سيصد سال سرانجامفرهنگ
ايران و زبان پارسي را از نو زنده ساخته و به كالبد نيمه جان
آن جان تازهاي بدمند و اين زبانپارسي كنوني كه امروز، در
سرزمين ايران بزرگ بر زبان مردم روان است يادگار كوششهاي
بيدريغآن سخنسرايان وبزرگمردانتاريخ ايرانزمين است و اگر نبود
آن پايداريهاوايستادگيها چهبسا كه اكنوننشاني از زبان پارسي و
فرهنگ آريايي در پهنة خاور ميانه بر جاي نمانده بود.
گسترش زبان پارسي دري در شهرها و پايدار ماندن زبان پهلوي در
روستاها
«واژة دري به معني درباري است و آن زبان دولتي و دستگاه
ساساني. اين زبان دنبالة زبان پهلويساساني است كه در آن
نشانههايي از زبانهاي پهلوي اشكاني و سغدي نيز ديده ميشود.
اين گويشدر خاور ايران رواج داشت و انگيزة رواج آن در خاور
ايران آن است كه يزدگرد سوم ساساني هنگاميكه به خراسان و مرو
ميرفت سپاه و دستگاه درباري خود را نيز به همراه برد و پس از
كشته شدن ويبدست آسياباني در مرو، پيرامونيان او در خراسان
پراكنده شده و زبان پارسي دري را در آنجا رواجدادند.»
«در زمان ناصرخسرو (394 - 481ه.ق) و يا اندكي پيش از آن، زبان
پارسي دري از خاستگاهخود خراسان برون آمد. و به درون ايران و
اندكي پس از آن به آذربايجان نيز راه يافت. در اصفهانمردم آن
بيشتر زبان پهلوي ميدانستند. گويا فخرالدين اسعدگرگاني، سرودن
داستان «ويس و رامين»را در ميان سالهاي (446 - 455ه.ق) به
پايان برده است. اين داستان نخست به زبان پهلوي بوده
كهجداي از بازماندههاي فرهنگي ايران پيش از اسلام به زبان
عربي ترجمه نشده بود و نوشتة پهلوي آنبويژه در اصفهان بود. پس
از آنكه در زمان ملكشاه سلجوقي (465 - 485ه.ق) شهر اصفهان
بهپايتختي برگزيده شد و بويژه آنكه در آن زمان زبان پارسي
دري زبان دولتي ايران شده بود، اندكاندكزبان دري بر زبان
پهلوي در شهرها چيرگي يافت.»
پس از روايي زبان پارسي دري در شهرهايي مانند اسپهان، زبان
پهلوي در بخشها و روستاهاي آنهمچنان پايدار ماند و بدين روش از
نابودي رهايي يافت. ولي از آنجا كه مردم روستاها و بخشها درهر
استان به هنگام نامهنگاري با سازمانهاي كشوري ناچار از نگارش
نامهها به زبان پارسي دري وخط پارسي نوين بودهاند، برخي از
واژگان زبان پارسي دري و زبان عربي نيز در زبان نوشتاري
آنانراه يافت و از سوي ديگر خط پهلوي نيز روايي خود را در ميان
پهلوي زبانها از دست داد. از اينرو ازآن پس تا به امروز، مردم
اينگونه بخشها و روستاها در زبان گفتاري از زبان پهلوي و در زبان
نوشتارياز خط پارسي نوين بهره ميبرند.
سرانجام زبان پهلوي در سرزمين گركويه
پس از روايي زبان پارسي دري در شهر اصفهان در زمان سلجوقيان،
مردم سرزمين گركويه كهبيشتر آنان همچنان به دين و آيين
زرتشتي پايبند بودهاند و همچنين يكدست ماندن مردم اينسامان و
دلبستگي آنان به فرهنگ باستاني، انگيزهاي گرديد تا زبان پهلوي
همچنان روايي پيشينخود را از دست ندهد و اين روند تا روزگار
صفويان كه آيين شيعه آيين همگاني مردم ايران گرديدهمچنان
پايدار بوده است. در زمان شاهعباس صفوي بار ديگر اصفهان به
پايتختي ايران برگزيده شدو استان اصهفان در پرتو آن رو به
آباداني و پيشرفت نهاد و در پي آن سرزمين گركويه نيز كه
شاخهاياز راه ابريشم از آن ميگذشت از اين رويداد بيبهره
نماند و آباداني خود را بازيافت. آباداني ورواييبازرگاني و
كشاورزي در زمان شاهعباس در اين سرزمين، خود انگيزهاي گرديد تا
كوچندگاني چون:ميرمحمدحسين كرماني در زمان شاهعباس صفوي و
خاندان خليفهسلطان به رهبري ميرزارفيعالدينمحمد در زمان
شاهصفي به سرزمين گركويه روي آورده و در آنجا ماندگار گردند.
رويآوردن اين خاندانها كه زبان آنان پارسي دري بوده است
انگيزهاي شد تا اين زبان در برخي ازروستاهاي گركويه مانند
روستاهاي محمدآباد و نصرآباد در باختر و رامشه در جنوب روايي
يابدبگونهاي كه تا زمان جنبش مشروطهخواهي در روستاهاي
محمدآباد، نصرآباد و رامشه، زبان پارسيدري زبان همگاني مردم
اين روستاها گرديد. از سوي ديگر داد و ستد و همسايگي مردم
روستاهايجنوبي گركويه مانند: اسفنداران، حارثآباد، فيضآباد،
مباركه و احمدآباد با شهرستانهاي شمالياستان پارس نيز ماية
گسترش زبان پارسي دري در آنجا گرديد. يكي از نشانههاي
هنايشپذيري زبانمردم جنوب گركويه بويژه روستاي اسفنداران از
زبان مردم استان پارس، بكار بردن واژة «گي» يا «كي»بجاي «كه»
است كه اين واژه در كتاب فارسنامة ابن بلخي بسيار آمده است.
تاخت و تاز افغانها يكي ديگر از انگيزههاي روايي پارسي دري در
جنوب گركويه است. در سال1142ه.ق پس از آنكه بيشتر مردم
روستاي مالواگرد در جنوب گركويه بدست لشكريان اشرف افغاناز
ميان رفتند، گروهي از مردم كرمان و همچنين روستاي جلوان اصفهان
جايگزين آنها شدند و زباندري را در آنجا گسترش دادند. كوچ كردن
دامداران كوچرو از استان پارس به روستاهاي نصرآباد ومحمدآباد كه
بيشتر در زمان افشاريان و زنديان به اين سامان كوچ كردهاند، و
زبان آنان پارسي درياست يكي ديگر از اين نمونههاست. در پي
گسترش آموزش و پرورش و رسانههاي گروهي پس ازجنگ جهاني دوم،
روند گرايش مردم اين سرزمين به زبان پارسي دري افزايش
چشمگيري يافت،بگونهاي كه ديري نخواهد پاييد كه واپسين سنگرهاي
زبان پهلوي كه جاهايي چون: نيكآباد،حسنآباد، دستگرد، خارا،
كمالآباد، يخچال، مزرعه عرب، پيكان، حيدرآباد،
سعادتآباد،آذرخواران، حسينآباد، گنجآباد و سيان است نيز گشوده
شود. زيرا امروزه بيش از 30% از مردمروستاهاي نامبرده بويژه
جو& |