بررسی معنی نامهای مُغ و ماگان

ایرانشناسان کلمات مَغ و مُغ را به معانی متفاوتی از جمله بزرگوار، انجمنی  و دهش و پاداش گرفته اند که جملگی اسم معنی و صفت هستند و به نظر جامع و واحدی در این باب نرسیده اند. نگارنده قبلاً وجه اشتقاق ما-گا (سخن سنج، سخنور و دانای سرودهای دینی) را با توجه به لقب سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه یعنی گائوماته را برای آن مناسب می دید. ولی اکنون بر این باورم که این نام بسیار دیرین است و به عهد تجمع هند واروپاییان در هزاره پنجم پیش از میلاد می رسد. چه مغان صرفاً دانای سرودهای دینی نبوده اند و عالم علوم مختلف عصر خویش از جمله پزشکی و ستاره شناسی به شمار می رفتند. بدین ترتیب بود که در این راه متوجه نام هندواروپایی جام آیینی و درمانی شراب هئومه مغان شدم که اسم ذاتی است که سمبُل بارز ایشان بوده است. این برداشت تازه ای است که تا کنون از انظار پنهان مانده است: لذا بر این پایه باید گفت اگر در فرهنگ لغات هند و ژرمنی دنبال ریشه لغت مُغ در بیائیم برای آن کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) را در می یابیم. چنانکه کلمات فارسی مَغ (گود و ژرف)، مغاک (جای گود و ژرف) و کلمه پهلوی موگ (کفش) و واژه های سانسکریتی موکها (دهان)، موک (تهی و گنگ و لال) و کلمه کُردی ماک (کنام و لانه کوهی) نشان میدهند، ریشه کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) در زبانهای هندوایرانی به معنی چیز توخالی و گود و ژرف است که نمونه مشخص آن کاسه و پیاله است. و ما هم در نقش برجسته مغی در اصطخر و هم در مجسمه زرین مغ سکایی در دستانشان پیاله شراب مقدس هوم را مشاهده می نمائیم. در واقع هرودوت نیز می گوید که نام اسکیتان (تورانیان حاکم استپهای اورآسیا) از کلمه یونانی اسکیت (پیاله) گرفته شده  که سمبل قومی ایشان (در واقع پیاله آیینی موبدان آنان) بوده است. جالب است که نام پادشاه اساطیری ایرانیان مادی یعنی جمشید (صاحب جام جهان بین اساطیری) هم در اصل جام خشئته یعنی شاه مؤبد صاحب جام بوده است. بنا براین تردیدی نمی ماند که کلمه مغ بسیار کهن هندواروپایی به معنی پیاله بوده است. در این رابطه کلمهً فارسی مخ به معنی آتش هم جلب توجه می نماید که در فرهنگ لغات نسبتاً متأخر فارسی دیده میشوند. ولی نظر به تأخر پیدایی آن را می توان آن را مأخوذ از همسایگان شمالی گرفت. چونکه در زبان روسی کلمه ای به شکل مِخی به فانوس اطلاق شده است: مطابق لغت نامه دهخدا مخ .[م َ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان). آتش را گویند. (آنندراج) (انجمن آرا). آتش. (فرهنگ رشیدی). آتش و نار. (ناظم الاطباء):                                                                                                                    

در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ

بس گرم تنور کی شب از سورت مخ   جامی (از فرهنگ رشیدی).                                                                  

بنابراین معلوم میشود همان طوری که نام اسکیتان از نام مغان ایشان مأخوذ بوده است، نام مادها و کاسیان هم از نام مغان و ایزد و الهه شراب ایشان گرفته شده بوده است. نام کاسی بر گرفته از نام ایزد و الهه قبیله ای ایشان یعنی کاشو و کاشیتو (ایزد و الهه کاسه شراب مقدس) است که بعداً با کلمه لُر (یعنی دُرد شراب) جایگزین شد. نام دیگر کاشّو یعنی ایمیریا (دانای جهان مردگان) ایزد حامی سلاله پادشاهی است. در اساطیر ودایی وی تحت اسامی ییمه (همزاد) و وارونا (ایزد پشتیبان جهان تاریک زیرین) ظاهر میشود. در وداها مادَ (شراب) نامی بر الهه وارونی همزاد ایزد وارونا است. مغان ماد به  جای ایزد وارونی و وارونا ایزد خاص ماد و شراب مقدس را هئومه (شراب هوم) می نامیدند و بعداً وی را با سپیتمه جمشید داماد  و ولیعهد آستیاگ مطابقت داده و یکی می گرفته اند.  ظاهراً ایزد دارو و درمان یعنی ائیریامن (نجیب منش) را هم به جای همان ییمه، هئومه منظور می داشته اند. چون لفظ ماد در سانسکریت همچنین مترادف با آریا به معنی نجیب و شریف می باشد. بنابراین از ایرانویج (ایران اصلی، شهرستان مراغه) مراد مرکز مغان سرزمین ماد بوده است.                                                                                                                 

 

تندیس میان تهی زرین از کاهن بزرگ اسکیتی (مُغ) که پیاله و تیردانی در دست دارد. از کول اوبا در اوکراین. حدود قرن چهارم پیش از میلاد، ارتفاع پنج اینچ.

اما در رابطه با اینکه آیا نام سرزمین پارس هم از نام طبقه مغان پارس و از کلمهً فارسی پارچ اخذ شده است یا نه؟ مطابقت این نام را در رابطه با نام بسیار دیرین بلوچستان و هرمزگان یعنی ماگان مورد بررسی قرار میدهیم:             

بنا به اخبار سومری مربوط به عهد گوده آ (بین سالهای 2141-2122 قبل از میلاد) در نزد سومریان ماگان باستانی نام ناحیه بین عیلام و ملوخا (مه لوکا = سرزمین بزرگ یعنی هندوستان) بوده است. نوشته سومری راجع به گودآ گوید: " از عیلام (سرزمین خدا)عیلامیان و از شوش شوشیان آمدند. ماگان و ملوخا (مه لوکا = به سانسکریت یعنی سرزمین بزرگ = هندوستان) الوارهای خود را از کوههایشان بریدند و گودئا همه آنها را به شهر گیرسو آورد." نظر به بومی بودن نام سه مملکت دیگر نام آیا ماگان در بین عیلام و هندوستان  نیز نامی بومی بوده است؟ بومی به کدام زبان؟ برخی به غلط در کنار نام ملوخا، نام کتاب حماسی هندوان یعنی مهابهاراته (یعنی پر از جنگهای بزرگ) را هم نامی کهن بر هندوستان تصور می نمایند. اما خود نام ماگان یعنی همانجایی که بعداً مُکران خوانده شده است در اساس به معنی نام سرزمین قوم مَک یا مُک بوده است. معهذا بعدا بابلیان و آشوریان نام ماگان را در معنی سرزمین کشتی (درخشندگی فلزات، به یونانی یعنی فلز گرانبها و مروارید) به عنوان سرزمین پر تمساح به خطا به مصر اطلاق می نمودند. شاید چون کشتی های مصری را این سرزمین تمساح دار پر زرق و برق تر از کشتی های آموگانی جنوب ایران و ملوخا دیدند. اگر معنی سومری ماگان (سرزمین کشتی درخشان) را در باب نام ماگان دیرین صادق بدانیم، در این صورت این نام اشاره به سرزمین بلمرانان خلیج فارس و دریای عمان بوده است. در این رابطه نام سرزمین مُکران بیشتر جلب توجه می نماید که  در لغت اوستایی می توان آن را به معنی سرزمین جایگاه کناری از ریشه اوستایی موچ (کنار گذاشتن و دور انداختن) یا از کلمات پهلوی موک و مَچ  معانی درخت خرما و تمساح یا به معنی نترس و یا ماهیگیر و ماهی خوار یا کلاً به معنی محل موک (؟) گرفت. اما از این میان کدامشان مراد بوده است؟ می دانیم که در عهد هخامنشی و ساسانی این ناحیه را مُک و پریکانه (محل کناری) و پارادنه (پیرامونی) می نامیدند. نامهای لار  و پارس هم در زبانهای ایرانی به همین معنی محل کناری می باشند. نام سومری این نواحی می توانست ایم کور یا ایم ماتوم (سرزمین کناری) باشد که کشوری بدین نام ذکر نشده است. لذا نام سومری ماگان (در معنی سرزمین کشتی رانان و ماهیگیران) صرفاً به سرزمین ساحل نشینان شمالی خلیج فارس و دریای عمان می توانست به مردم آئوتیا (سرزمین آب پیشه گان، رفت و آمد کنندگان در آب) اطلاق گردد. در عهد مسعودی هنوز نام دریای مُکران به جایگزینی نام ماگان بر خلیج فارس اطلاق میشده است. اگر نام مُکران را بر گرفته از کلمه سومری ماگور (قایق) بگیریم در این صورت سرزمین ماگان همان ولایت مُکران خواهد شد. مارکوپو نام بلوچستان را به صورت کسماکوران (سرزمین ماکوران، جای ماهیخوران) آورده است و جغرافی نویسان عهد اسلامی  به همراه نام مُکران از ماکوران (معادل نام سومری ماگوران یعنی سرزمین قایق یا به فارسی ماهیخواران) هم اسم برده اند که در این صورت اصل باید همان سرزمین ایختوفاقها (ماهیخواران) و ائوتی ها (آب پیشه گان) باشد. گفتنی است کلمه اوستایی مَگ به عنوان ریشه ایرانی نام سرزمین مگان و در معنی پیشواز از کار ترسناک هم می تواند اشاره به امر قایقرانی یا کشتی رانی در خلیج پر جزر و مد فارس و دریای عمان در سمت تنگه هرمز بوده باشد. یا به تفسیر دیگر اشاره به جنگجویان یا حتی تمساحهای بلوچستان یا خارپشتهای مارخوار سیستان . می دانیم نام گِدروسیا به شکل گُدهه روشیا در سانسکریت به معنی محل تمساح خشمگین است. در کتیبه پرسپولیس خشایارشا از آکوفیچیاها (کوفچها) اسم برده شده است که نامشان از ریشه اوستایی "آخوفشیا"  به معنی سروران دارای دستار تاج خروسی (=بلوچ) است که به سبب فقر سرزمین شان غالباً به راهزنی روی می آوردند. اگر نام گدروسیا به شکل اوستایی گت رئوژیا (محل روباه) بازسازی نمائیم در این صورت این نام مطابق اراباه (محل روباه خوب) در خبر نئارک دریاسالار اسکندر خواهد بود و منظور از روباه خوب همان جوجه تیغی مار خوار شجاع که در اوستا سگی مقدس به شمار آمده است. بدین ترتیب در می یابیم که گدروسیا و اراباه نامهایی ایرانی بر بلوچستان و سیستان بوده اند. از اینجا به پیدایی ریشه نام مگان میرسیم چون واژه کُردی ماک (کنام و لانه کوهی) و کلمات عربی مَکی و مَکو (ریشه نامهای مک و مگ و ماگان و مکران) به معنی لانهً جوجه تیغی و خرگوش و غیره می باشد. بر این اساس معلوم میشود ماگان (یعنی محل لانه خارپشت) نه نامی سومری بلکه در اساس نامی ایرانی یا سامی بوده است. بنابراین نام باستانی رسمی کهن ایرانی بلوچستان گدروسیا هم چنانکه اشاره شد بی تردید به معنی جایگاه جوجه تیغی می باشد و نامهای اوستایی نواحی سیستان سمت ایران دوزکه (محل زوزاک=جوجه تیغی) و وئکرته (محل بادخیز)- بنا به فرگرد اول وندیداد که خارپشت در آنجا لانه دارد- بوده است. مطابق فرهنگ ایران باستان تألیف استاد پورداود "یاقوت در معجم البلدان در طی سخن از سیستان از ابن الفقیه نقل کرده می نویسد: در هنگام گشایش سجستان (سیستان) به دست عربها مردمان آنجا میگفتند که نباید خارپشت ها را کشت و و نه آنها را راند زیرا که آنها مارها را می کشند. سجستان پر است از مار در هر خانه آن دیار یک خارپشت نگه می دارند. پلوتارخوس نویسنده یونانی 46 تا 120میلادی میگوید: مغان پیروان زرتشت، خارپشت را بسیار گرامی میدارند. اما از موش آبی بسیار بدشان می آید. عقیده دارند هر که بیشتر از آن بکشد بیشتر از بخشایش ایزدی برخوردار گردد.". در فرگرد اول وندیداد در باره همین ناحیه وئکرته (بادخیز، اشاره به بادهای صد و یک روزه سیستان و بلوچستان) یا دوزکه (یعنی محل خارپشت، همان دزدآب، زاهدان حالیه) می خوانیم هفتمین بخش از جاهای مراتع و عشیره ها  که اهورامزدا آفرید وئکرته (سرزمین بادخیز) است، آنجا که خارپشت لانه دارد، آفت این سرزمین که اهریمن آفرید زن جادو (اشاره به پئیریکا و پریکانیان بلوچستان) یعنی خنه ثئیتی (پری پوشاننده آبها) است که خود اشاره به نام زاهدان (محل زهکشی) یا همان دزد آب دارد. بنابراین سرزمین دوزکه و یا وئکرته همان گدروسیای منابع کهن یونانی و ماگان منابع سومری و اکدی است. ظاهراً نام کهن دیگر سیستان یعنی نیمروز هم به صورت نمه روژ معنی محل پرستش خارپشت (روباه ترکی) را میدهد گرچه بهتر است آن را مأخوذ از نیمرئوک اوستایی (به معنی محل کانال) بگیریم چه در این صورت آن معادل زابلستان (زه-ور-ستان) خواهد بود.                                                                                                                           

 بنابراین اساساً نام خلیج پارس (فارس) را هخامنشیان یا یونانیان صرفاً از عهد هخامنشیان به مناسبت مجاورت امپراطوری پارسیان هخامنشی و ترادف هیئت ایرانی نام لارستان با پارس و پاسارگاد (جایگاه پشتی) بدین خلیج داده اند. این بدان معنی است که یونانیان و رومیان با پیروی از ایرانیان هخامنشی آگاهانه نام خلیج پارس را جایگزین خلیج ماگان (به سومری یعنی سرزمین کشتی ها و بلمها یا به اکدی سرزمین جوجه تیغی) یا اسامی دریای آب شور و دریای سمت طلوع آفتاب نموده اند. یعنی در مجموع معلوم میشود نام کهن آن ماگان ربطی با نام پارس و کلمهً مَغ (مغ، ماگ، موگ، ظرف گود) و مغان پارس نداشته است. یعنی نام همان مغانی که استرابون از قول اراتستن ایشان را به عنوان یکی از قبایل بزرگ ناحیه فارس یاد نموده است و خود لفظ پارس هم به معنی کناری بوده و ربطی با کلمه فارسی پارچ نداشته است.                                                                                                                                      

 نام بلوچ هم ربطی با کلمه پارچ و پارچه ندارد ولی دستار تاج خروسی برخی از رؤسای ایشان یعنی بلوچ در این باب دخیل است. احتمال تلخیص و تبدیل آن از حروف نام قبیله سکایی و پارتی مهاجر بدین نواحی یعنی پرتوسوره یا پرتو- اوژ (علی القاعده همان پَهلوچ یعنی پهلوان نیرومند) یعنی ملت پادشاه گندوفارس (گندآور)هم وجود دارد که در ناحیه شرقی بلوچستان (توران) سکنی گرفته بوده اند.. یعنی مگانیهای این نواحی در تاریخ بسیار مقدم بر بلوچان بوده اند.    

در اینجا در رابطه با نام سرزمین ماگان مقاله تحقیقی ایرج افشار در باب اسم قدیمی بلوچستان را ضمیمه می نمائیم:    

نام بلوچستان در کتیبه‌های میخی داریوش هخامنشی در بیستون و تخت جمشید، «ماکا» یا مکه (maka) ضبط شده است که استان [ساتراپ] چهاردهم بوده است.

این سرزمین را در زمان ساسانیان کوسون (جایگاه بادگیر) می‌گفتند، اما قدیمی‌ترین نام آن همان «ماکا» یا «مکه» است که هرودوت نیز آن را مکیا یا میکیان خوانده است. این نام‌ها تا پیش از ظهور اسلام، میان مردم منطقه معمول بوده است؛ زیرا در قرن اول هجری که اعراب بر این سرزمین دست یافتند، نام آن «مکران» بوده است و جغرافی‌نویسان اسلامی نیز آن را با همین املا ضبط کرده‌اند.

استاد بارتولد در وجه نام‌گذاری بلوچستان می‌نویسد:

«از قرار معلوم آرین‌ها، منطقه ساحلی را بعد از کرمان تصرف کرده‌اند و ظاهراً این ولایت، نام یونانی خود گدروسیا – گدروزیا را از نام آن شعبه از ملت ایران که هرودوت «دروسیایوی» نامیده، گرفته است. اسم کنونی ولایت – که مکران است – اسمی نیست که قومی از اقوام آرین، روی این خطه گذاشته باشد. به عقیده علما، کلمه مکران مشتق از نام یک قوم دراوی [دراویدی] است که یونانی‌ها «ماکای» یا «موکای» می‌گفتند و در کتیبه‌های میخی «ماکا» و «ماسیا» خوانده می‌شود. در کتاب بیزانسی – که از جغرافی‌نویسان یونان است – اسم ولایت به شکل «ماکاره‌نه» دیده می‌شود.»

به عقیده هولدیچ، جهانگرد انگلیسی، مکران مرکب از دو واژه فارسی «ماهی» و «خواران» یعنی ماهی‌خواران است که براثر کثرت استعمال، به مکران تبدیل شده است.

سایکس می‌نویسد:

«در ایام [سلطنت] اسکندر کبیر، مکران را به واسطه قرب جوار دریا، ایکتیوفاجی یا ماهی‌خوران و ناحیه مشرف به داخله کشور را گدروسیا می‌نامیدند.»

یونانیان به بلوچستان «اراباه» نیز می‌گفتند. زیر نئارک دریاسالار اسکندر مقدونی – که به سال ۳۳۶ ق.م. با کشتی‌های تحت فرماندهی خود از مصب رود سند گذشته و به سواحل مکران و تنگه هرمز رسیده است – می‌گوید:
«اوایل آبان ماه (مطابق با دوم اکتبر ۳۳۶ ق.م.، مصادف با سال یازدهم سلطنت اسکندر) سفر تاریخی خود را شروع کردم. اوایل آذر ماه همان سال به سواحل اراباه (نام یونانی بلوچستان) رسیدیم.»

برخی بر این باورند که در گذشته‌های بسیار دور در سرزمین بلوچستان باتلاق وجود داشته است و ارانیا یا ایرنیا در زبان سانسکریت به معنی «باتلاق» است و از ترکیب این واژه با مکه تلفظی پدید آمده که به مرور زمان به مکران «سرزمین باتلاق‌ها» اطلاق شده است.

در حوالی سند، مکران را با کاف مفتوح تلفظ می‌کنند. از این رو می‌توان گفت که مکران مرکب از دو کلمه ران (باتلاق) و مکا است.

به هر حال قرن‌ها سرزمین کنونی بلوچستان، مکران نامیده می‌شده است. جهانگردان عرب نیز به نام مکران یا مکوران از این منطقه یاد کرده‌اند.

مارکوپولو از سرزمین بلوچستان به نام «کسماکوران» یا «کسمه‌کوران» (محل ماهی خوران) یاد نموده است. وی می‌نویسد:
«کسماکوران ایالتی است که شاهی بر آن حکومت می‌کند. مردم آن با زبان خاص خود گفتگو می‌کنند. بیشتر مردم آن مسلمان هستند، هر چند که بت‌پرستان هم در آنجا زندگی می‌کنند.»

نویسندگان قرون سیزده، چهارده و پانزده میلادی غالباً برای تسمیه [نام‌گذاری] تام ایالت، کلمه کیج و مکران را استعمال می‌کردند و به همین جهت مارکوپولو ولایت مربور را کسمه‌کوران نامیده است.


ظاهراً در گذشته‌های بسیار دور، طایفه دیگری به نام کوچ (ظاهراً براهویی‌ها) با بلوچ‌ها خویشاوندی داشته و فردوسی در شاهنامه از دو طایفه مجاور یکدیگر کوچ و بلوچ نام برده است.

ریچارد فرای می‌گوید:

« بی‌شک مردم بلوچ ایرانی که نام خود را به سرزمین پهناوری داده‌اند که میان رود سند و خلیج فارس در یک سو و اقیانوس هند و شهرهای ایرانی کرمان و بم و شهرهای افغانی فراه و قندهار در دو سوی دیگر واقع است، پیش از سده یازدهم پس از میلاد به این قسمت نیامده بودند.»

برخی بر این باورند که در قدیم، بلوچ‌ها در ارتفاعات گیلان زندگی می‌کرده‌اند و پیش از هجوم اعراب به ایران، به مکران و بلوچستان مهاجرت کرده‌اند و از این زمان است که کلمه بلوچستان از نام این قوم گرفته شده و در نام‌گذاری این سرزمین به کار رفته است.

منبع:
بلوچستان و تمدن دیرینه آن – تألیف: ایرج افشار – ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی – چاپ اول، بهار ۱۳۷۱ – صفحات ۲۶ و ۲۷

نظرات بسته شده است.